تبليغاتX
عشق داودی
عشق داودی
بازگشت به صفحه ی اول سایت || || نامه ی الکترونیکی

سلام بر عزیزانی که با حضور خود این وبلاگ همیشه پاییزی که چون دل من که تا وصل پاییزی است پای گذاشته اند و امیدوارم از دیدن این اشعار و مطالب در این وبلاگ لذت ببرید . با تشکر از همه ی شما : مدیر وبلاگ :داود رهبری ( درمان ) د

لطفاً توسط مرورگر ویندوز اکسپلورر این وبلاگ را باز نمایید
زیرا صفحه به طور کامل بار گذاری نمی شود

شیشه نزدیکتر از سنگ ندارد خویشی /////\\\\\هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است

چشم داودی

 

از چشمان نافض او هیچ چیز به دور نخواهد ماند .

همین که بگوید امروز :

۲۴/۲/۱۳۹۱ هست

کافی است .

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم                  بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن   قدسم   ندهم  شرح  فراق                  که در  این  گارگه  حادثه  چون  افتادم

من ملک بودم  و  فردوس برین  جایم  بود                   آدم  اورد  در  این   دیر   خراب   آبادم

حافظ ( شیرازی )

لینک


جبر داودی

سلام علیکم

معمای داودی

لینک


خریدار

لابد داستان حضرت یوسف رو شنیدین ، اما من از این داستانش خیلی خوشم میاد .

این داستان و من داخل تلویز یون ندیدم چون مایل نبودم اوایل داستان حضرت یوسف رو ببینم چون داغی و حلاوت فیلمو دوست داشتم یعنی زمانی که یوسف ( ع ) عزیز مصر می شود .

این داستان را زمانی از کسی شنیدم که لازم دونستم تو این زمان برای همه ی بینندگان این وبلاگ به نمایش در آورمش .

این داستان را زمانی شنیدم که هنوز فیلم شهریار را پخش می کردند ، یعنی سال ۱۳۸۷ و در ماه بهمن وقتی برف می آمد و کوه بلندی در آن نزدیکی ها پوشیده شده بود از برف .

داستان از این قرار است :

یک روز ( آن زمانی که حضرت یوسف ( ع ) را به عنوان برده می خواستند که بفروشن . ) پیر زنی با چند کالای ناچیز ( دوک نخ و چند سکه ی مسی ) نزد فروشنده رفت و به او گفت که می خواهد یوسف ( ع ) را بخرد .

فروشنده نگاهی حقیرانه بر پیرزن انداخت و گفت " پیر زن این مردمان را که میبینی در اینجا حضور دارند ، اینان همه از اشراف هستند و حاظر اند صد ها سکه ی طلا بابت این برده بدهند . حال تو آمده ای آن هم با این متاع ناچیز ؟ !! "

پیرزن در جواب با صدایی لرزان و قد خمودش پاسخ داد : " من می دانم که یوسف را با این متاع متاع ناچیز به من نمی دهند امّا آمدم تا بگویم : ( من هم برای خرید یوسف آمدم ، ولی توانایی خرید را نداشتم . )

آری ، اگر او توانایی خرید یوسف را نداشت لا اقل با این کار به یوسف گفت " من هم خواستارت بودم "

 

لینک


سخن وری
اگر ما بین حرف زدن هایتان یکی همواره شما را از بدی گفتارتان منع کند ، آنگاه خواهید دانست ، که هیچ گاه حرف نمی زده اید .

 

حرف زدن دشوار ترین کار زندگی است .

 

با تشکر : درمان

لینک


کاپیتان

مسافرانی را در دو کشتی در نظر بگیرید . که یکی برای شرب آب آشامیدنی زیادی با خود می برد . چون می داند که مسیرش طولانی است و احتمال هایی را هم خواهد داد که ممکن است دیر تر به مقصد برسند .

اما از آن سو کاپیتان کشتی دوم مغرور است و آب کمی همراه خود به دریا می برد .

هر دو کشتی در دو مسیر متفاوت از هم به راه خود ادامه می دهند تا به جایی می رسند که روزها تا به ساحل راه دارند . و کاپیتان دوم نیز در این حین متوجه تمام شدن مخان آب می شود و از روی امید یکی دو روزی را به خود و اهل کشتی خود تشنگی می دهد . تا آنکه در میان آنها بین کاپیتان و دیگر سرنشینان کار به مشاجره می کشد ، و بی انکه نتیجه ای بگیرند ، روز دوم را هم می گذرانند .

در روز سوم که تشنگی بی تابی را به اوج خود میرساند . همه ، مجبور می شوند که از دریا آب بکشند بالا و آب شور بخورند .

اگر چه آنها به اکراه و اجبار آب شور دریا را خوردند . اما هر جرعه از آن تشنگی را بیشتر ، تشدید می نمود . اگر چه اینان در نهایت به مقصد خود رسیدند اما مسیر خود را بخاطر   حماقت  و   غرور   یک کاپیتان مغروز  به بد ترین شکل ممکن ، تا سر حد مرگ پیش رفتند . کما اینکه بسیاری نیز آرزوی مرگ کردند .

حال آنکه در همان زمان . همه ی مسافران با امنیتی که کاپیتان اول برای آنان بوجود آورده بود ، به خوشی و سلامتی به مقصد امن خود رسیدند . نتیجه ای که می توان از این داستان گرفت آن است که :

 

بخاطر غرور بی جا ی خود . و منیت ها ( من یت ) و زیاده طلبی های خود ، هر گز دیگران را ناخاسته شریک مکافات و بدبختی و گناه و بیچارگی خود نکنید .

اگر چه دیگران عملاً گناهی ندارند .

 

با تشکر : داود رهبری ( درمان )

لینک


راض آدم
بعد از آنکه خداوند یکتا آدم را آفرید . و پس از آنکه آدم را تنها یافت . و دید که در تنهایی اش چگونه بی تابی می کند ، به او گفت " می خواهم برای تو از جنس خودت جفتی بیافرینم ، تا به واسطه ی او ، از تنهایی در آیی . "

پس از این گفتن : خداوند ظرفی به آدم ( ع) داد و گفت : " در این بهشت وسیع ، برو و آبی بیاور تا به واسطه ی آن و خاک برایت مونسی از جنس خود بیافرینم "

آدم رفت و مدتی در بهشت گشت و در نهایت با ظرفی آب نزد پروردگار برگشت .

خدا به او گفت : " ای آدم . این آب را از کجا آورده ای ؟ " آدم با اشارت به خدا فهماند که اینان ( فرشته ها ی در گاهت ) اینجا هستند . و بگو تا اینان بروند .

خدا فرمود : " اینان از خود اند "

آدم گفت : " اینان نامحرم اند "

 

توضیح : این داستان را در کلاس های دوره کد درجه داری ، زمانی که خدمت می رفتم در کلاس حفاظت اطلاعات استاد جمال برای ما مطرح کرد . که منظورش از داستان حفاظت گفتار بود اما این داستان از نظر منطقی بسیاری نکات دارد که می توان از لحاظ منطق آن را مردود شمرد . و از همینجا اگر روزی او این وبلاگ را دید به او سلام می رسانم .

با تشکر : داود رهبری ( در مان )  

لینک


تازیانه
در ادامه ی مطلب پسورد را وارد کنید .


ادامه مطلب
لینک


شعر 13 از داود رهبری ( درمان ) درد بی درمان - شعر نو

دیر گاهی است در این گوشه ، زما ن

در همین نقطه ز خاک ... 

در ادامه ی مطلب پسورد را وارد کنید - پسور شماره ی تلفن منزل ماست - ( لطفاً شماره تلفن را بدون کد شهرستان وارد نمایید . ) - جدید -


ادامه مطلب
لینک


سرود آفرینش - از اشعار سنگین و خواندنی و زیبای دکتر علی شریعتی
« امام حسین ع »

هر گاه شنیدی شخصی آبروی مردم را می ریزد ُ بکوش تا تو را نشناسد .

****************************************************************

در آغاز هیچ نبود

کلمه بود

و ان کلمه خدا بود

و کلمه بی زبانی که بخواندش

و بی اندیشه ای که بداندش ُ چگونه می تواند بود ؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ُ

و با نبودن چگونه می توان بودن ؟

و خدا بود و با او عدم

و عدم گوش نداشت .

حرف هایی هست برای گفتن ُ

که اگر گوشی نبود ُ نمی گوییم .

و حرف هایی هست برای نگفتن

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد .

حرف هایی شگفت ُ زیبا و اهورایی همین هایند .

و سرمایه ی ماورایی هر کس

به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .

حرف های بی تاب طاقت فرسا ُ

که همچون زبانه  های آتشند .

و کلماتش هر یک انفجاری را در بند کشیده اند .

 

به ادامه ی مطلب رجوع شود ( آزاد  و بدون کلمه ی عبور )


ادامه مطلب
لینک


میلاد آن روز : 18/12/1388و روز اول 19/12/1388
یک روز بزرگ یک روز آیینی و صد البته بزرگترین روز من که در تاریخ زندگی ام بی آنکه خود بدانم نقش بسته .

و فردای آن روز یعنی ۱۹/۱۲/۱۳۸۸ اولین روزش که گذراندم و اکنون نیز به پایان راه خود رسیده .

نمی توانم شرح دهم زیرا این وبلاگ در معرض دید عموم قرار دارد تنها می توانم بگویم روز اعضام به خدمت سربازی ام مبارک . آن روز سخت هم رفت اما هرگز آن روز و آن دوران را فراموش نمی کنم .

هرگز

و اگر امروز ( ۱۸/۱۲ ) بر من خشم نمی گرفت به او هدیه می دادم . ولی صد افسوس که او روز ( شمسی  ) است و من اشرف مخلوقات ُ و او مرده که حتی شمردنش هم دست دیگری است نه او .

 وای بر روزهای شمسی که آنان زندگی کردن را با مقیاس و سنگ خود می سنجند . نمی دانند که من ۲۲ سال در این جهان زندگی کرده ام اما هنوز بدنیا نیامده ام . چون این ۲۲ سال منطق ماده است نه منطق عقل نه منطق استدلال اشرف مخلوقات . و امیدی ندارم که هرگز بدنیا بیایم .

در حقیقت باید گفت من تنها قد و قواره دراز کرده ام .

برف

بارش برف را دوست دارم مخصوصاْ در بیابان . جایی که از بالا و در ارتفاع بر محیط مشرفی . آنجا را دوست دارم چون صحرا را یک پارچه سپید می بینی و هیچ ماشین و آدمی نیست که برف را خراب کند و آن ملحفه ی سفید را به آشوب و کثافت بکشاند .

و برف را در آن بیابان دوست دارم که کسی آید که می اندیشد و به او بگویی که چه زیبا است . چه دل فریب است . چه وهم انگیز و چه شور انگیز است و چه زیبا احساسات نرم و لطیف انسانی را به تحرک می آورد . و انسان به وجد می آید . در آن بیابان سرما مهم نیست . فقط زیبایی برف مهم است . کسی که مایل به برف است پس برای رسیدن به برف تکاپو می کند تا به آن برسد . و وقتی رسید تنها لذت می برد .

و من   دوست دارم  که در آن بیابان سفید و خالی از جنبنده بر حریم زیبایی آن برف حتک حرمت کنم و بر او قدم گذارم و جا پای خود را بر آن نقش کنم و تا آنجا که باقی است برف را تی کنم و از خرد شدن و شکسته شدن برف در زیر پاهایم لذت ببرم .

من    نمی خواهم جا پای کسی پا بگذارم . می خواهم خود اولین کسی باشم که جاپایی را بنا می نهم .

 

باران

از افتادگی باران بی نهایت خوشم میاد

برای همین است که در خاک فرو می رود . چون افتاده و سر به زیر است آنقدر افتاده و فرو تن که در خاک فرو می رود و از خجلت سر از گریبان خاک فرو می برد و خویش را بی آنکه کسی با او حرفی بزند محصور می کند .

باران را دوست دارم چون با خاک ترکیبات زیبایی را به وجود می آورد و عطر آن در فضا می پیچد .

باران را دوست دارم چرا که بهترین لحظات زندگی ام تا به امروز زیر باران و در باران سپری شده است .

باران را دوست دارم چون هوای سرد زمستانی را می شکند و حلاوتی را با خود می آورد .

باران را دوست دارم چون شعر محزون من در انتظار است .

باران را دوست دارم چون هر چه هست می شوید و می برد جز دل زخم خورده ی من که هر گاه خیس می شود خونابی از زخم دلم بر تمام وجودم روان می سازد .

باران را دوست دارم به این خاطر که دومین شعر نو من بعد از بارش و وزش آخرین باد بود . دومین شعر من باران بود .

 و شعر اینگونه آغاز میشد :

باران تو را دوست دارم

که از عطرت مست مستم

و موسیقی تو

مرا به شهر عشق و حیاهو می برد

همانجایی که

وجود خویش را حس می کنی

همان خویشی که از اوست ...  .

باران را دوست دارم که با زجر و مشقت این همه راه را می پیماید و در نهایت با درد فریاد کنان از ارتفاعی محیب به ناچار می پرد و دل خود را به دریای بی کران عشق می سپارد .

باران را دوست دارم چون ...  .

باران و توله ها و حضرت عیسی ( ع )

یک روز حضرت عیسی ( ع ) در بیابانی تک و تنها در حال رفتن بود تا اینکه بارانی سخت باریدن گرفت . آنگاه ایشان به لانه ی شغالی پناهنده میشوند که در آن چند توله بود که بر آشفته شده بودند .

در این حین از جانب خدا ندا آمد که :

از خانه ی شغال بیرون شو زیرا توله ها با وجود تو نمی آسایند .

 عیسی ( ع ) عرض :

 کرد بار خدایا فرزند مریم در زیر این باران سرپناهی ندارد و اینان جا و مکانی دارند .

خدا فرمود :

گر چه تو خانه و سرپناهی نداری اما معشوقی چون من داری که تو را از خانه ات بیرون کند .

 

منبع : فیهه مافی مولوی

لینک


  آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مرداد 1390

پیوندهای داودی





سر وقت It tim
گرفتن قالب
شهر داری
سنتور
آپلود
عبد الجبار کاکایی ( شاعر )
رضا خراسانی
شماره سفارش
فروشگاه
دانشگاه
موسیقی
خودم
وبلاگ گروهی