| یک روز بزرگ یک روز آیینی و صد البته بزرگترین روز من که در تاریخ زندگی ام بی آنکه خود بدانم نقش بسته .
و فردای آن روز یعنی ۱۹/۱۲/۱۳۸۸ اولین روزش که گذراندم و اکنون نیز به پایان راه خود رسیده .
نمی توانم شرح دهم زیرا این وبلاگ در معرض دید عموم قرار دارد تنها می توانم بگویم روز اعضام به خدمت سربازی ام مبارک . آن روز سخت هم رفت اما هرگز آن روز و آن دوران را فراموش نمی کنم .
هرگز
و اگر امروز ( ۱۸/۱۲ ) بر من خشم نمی گرفت به او هدیه می دادم . ولی صد افسوس که او روز ( شمسی ) است و من اشرف مخلوقات ُ و او مرده که حتی شمردنش هم دست دیگری است نه او .
وای بر روزهای شمسی که آنان زندگی کردن را با مقیاس و سنگ خود می سنجند . نمی دانند که من ۲۲ سال در این جهان زندگی کرده ام اما هنوز بدنیا نیامده ام . چون این ۲۲ سال منطق ماده است نه منطق عقل نه منطق استدلال اشرف مخلوقات . و امیدی ندارم که هرگز بدنیا بیایم .
در حقیقت باید گفت من تنها قد و قواره دراز کرده ام .
برف
بارش برف را دوست دارم مخصوصاْ در بیابان . جایی که از بالا و در ارتفاع بر محیط مشرفی . آنجا را دوست دارم چون صحرا را یک پارچه سپید می بینی و هیچ ماشین و آدمی نیست که برف را خراب کند و آن ملحفه ی سفید را به آشوب و کثافت بکشاند .
و برف را در آن بیابان دوست دارم که کسی آید که می اندیشد و به او بگویی که چه زیبا است . چه دل فریب است . چه وهم انگیز و چه شور انگیز است و چه زیبا احساسات نرم و لطیف انسانی را به تحرک می آورد . و انسان به وجد می آید . در آن بیابان سرما مهم نیست . فقط زیبایی برف مهم است . کسی که مایل به برف است پس برای رسیدن به برف تکاپو می کند تا به آن برسد . و وقتی رسید تنها لذت می برد .
و من دوست دارم که در آن بیابان سفید و خالی از جنبنده بر حریم زیبایی آن برف حتک حرمت کنم و بر او قدم گذارم و جا پای خود را بر آن نقش کنم و تا آنجا که باقی است برف را تی کنم و از خرد شدن و شکسته شدن برف در زیر پاهایم لذت ببرم .
من نمی خواهم جا پای کسی پا بگذارم . می خواهم خود اولین کسی باشم که جاپایی را بنا می نهم .
باران
از افتادگی باران بی نهایت خوشم میاد
برای همین است که در خاک فرو می رود . چون افتاده و سر به زیر است آنقدر افتاده و فرو تن که در خاک فرو می رود و از خجلت سر از گریبان خاک فرو می برد و خویش را بی آنکه کسی با او حرفی بزند محصور می کند .
باران را دوست دارم چون با خاک ترکیبات زیبایی را به وجود می آورد و عطر آن در فضا می پیچد .
باران را دوست دارم چرا که بهترین لحظات زندگی ام تا به امروز زیر باران و در باران سپری شده است .
باران را دوست دارم چون هوای سرد زمستانی را می شکند و حلاوتی را با خود می آورد .
باران را دوست دارم چون شعر محزون من در انتظار است .
باران را دوست دارم چون هر چه هست می شوید و می برد جز دل زخم خورده ی من که هر گاه خیس می شود خونابی از زخم دلم بر تمام وجودم روان می سازد .
باران را دوست دارم به این خاطر که دومین شعر نو من بعد از بارش و وزش آخرین باد بود . دومین شعر من باران بود .
و شعر اینگونه آغاز میشد :
باران تو را دوست دارم
که از عطرت مست مستم
و موسیقی تو
مرا به شهر عشق و حیاهو می برد
همانجایی که
وجود خویش را حس می کنی
همان خویشی که از اوست ... .
باران را دوست دارم که با زجر و مشقت این همه راه را می پیماید و در نهایت با درد فریاد کنان از ارتفاعی محیب به ناچار می پرد و دل خود را به دریای بی کران عشق می سپارد .
باران را دوست دارم چون ... .
باران و توله ها و حضرت عیسی ( ع )
یک روز حضرت عیسی ( ع ) در بیابانی تک و تنها در حال رفتن بود تا اینکه بارانی سخت باریدن گرفت . آنگاه ایشان به لانه ی شغالی پناهنده میشوند که در آن چند توله بود که بر آشفته شده بودند .
در این حین از جانب خدا ندا آمد که :
از خانه ی شغال بیرون شو زیرا توله ها با وجود تو نمی آسایند .
عیسی ( ع ) عرض :
کرد بار خدایا فرزند مریم در زیر این باران سرپناهی ندارد و اینان جا و مکانی دارند .
خدا فرمود :
گر چه تو خانه و سرپناهی نداری اما معشوقی چون من داری که تو را از خانه ات بیرون کند .
منبع : فیهه مافی مولوی
|